نویسنده: آنه هاس دایسون[۱] / مترجم: نسیبه جمشیدی  / زمان مطالعه: ۲۶ دقیقه


مقدمۀ مرکز توسعۀ سوادآموزی ایران: از آنجایی که نام‌گذاری پایه‌های تحصیلی در نظام آموزش رسمی ایران و آمریکا تفاوت‌هایی باهم دارد، در ترجمۀ فارسی این متن معادل‌های بومی را جایگزین کردیم تا برای مخاطب فارسی‌زبان درک‌پذیرتر باشد. به‌طور دقیق‌تر،  در آمریکا به آخرین سال آموزش‌های پیش‌ازدبستان، پیش‌دبستانی (preschool) گفته می‌شود و به نخستین سال آموزش رسمی در دبستان، مهدکودک (kindergarten) گفته می‌شود.  در ایران، هرچند ما به آخرین سال آموزش‌های پیش‌ازدبستان، پیش‌دبستانی می‌گوییم اما  «مهدکودک» برای ما یک سال قبل از پیش‌دبستانی است نه همچون  آمریکا، یک سال پس از آن و نخستین سال آموزش رسمی را نیز «پایۀ اول» می‌خوانیم. بنابراین، ما در ترجمۀ فارسی به‌جای واژۀ kindergarten معادل «پایۀ اول» را گذاشته‌ایم و به همین ترتیب، برای عبارت first grade معادل «پایۀ دوم» و برای عبارت second grade معادل «پایۀ سوم» را گذاشته‌ایم.


تصور کن کودکی کوچک هستی، کودکی که به‌تازگی پنج ساله شده است و اکنون با پدرت در راهروی مدرسۀ جدید قدم می‌زنی تا روز اول از کلاس اول را آغاز کنی. همان طور که بارها و بارها به من خواهی گفت، پیش‌دبستانی قبلی خود را دوست داشتی، بله این را می‌دانم. بااین‌حال، امروز پیش‌دبستانی محبوبت و کودکان آن با هویت‌های نژادی و قومی مختلف را پشت سر گذاشته‌ای. در واقع، تو در بخشی کاملاً متفاوت از شهر هستی. اوه! اینجاست! کلاس جدیدت. پدرت درحالی‌که برای رفتن برمی‌گردد، می‌گوید: «خوب پیش بره». سپس، وارد کلاس می‌شوی؛ آه، عزیزم.

این داستان تاوون بود، پسری که من از پیش‌دبستانی تا پایۀ سوم تحصیلاتش را دنبال کردم. وقتی وارد اتاق شد، بدنش سفت شد، لبخندش خشک شد و دقیقاً همان کاری را کرد که معلمش از او خواست. او پسری سیاه‌پوست در کلاسی بود که اکثر قریب‌به‌اتفاق، سفیدپوست بودند.
در همان نخستین روز از پایۀ اول، تاوون شروع به درک جایگاهش در این گروه جدید کرد. از نظر بچه‌های محله (همگی سفیدپوست) که معلم آن‌ها را «درخشان» می‌دانست و همان طور که یکی از دانش‌آموزان کلاس در همان اولین روز مدرسه به او گفت، تاوون کسی بود که «نیاز به کمک» داشت. بااین‌حال، او هرگز از کسی جز معلمش کمک نخواست. او از پیشنهادهای کمکی که به آن نیاز نداشت، عصبانی بود. برای مثال، این لحظه را در نظر بگیرید:
تاوون برای اولین روز با کانر هم‌گروه است. آن‌ها به‌سمت قسمت پازل می‌روند، جایی که تاوون با خوشحالی یک دوست قدیمی را بیرون می‌کشد: پازل الفبا! در پیش‌دبستانی، وقتی بچه‌ها سر میز پازل می‌رفتند، صحبت می‌کردند، می‌خندیدند و گاهی گیج‌شده از پازل انتخابی خود، درخواست کمک می‌کردند. اما این چیزی نیست که در حال رخ‌دادن است. کانر پازلی انتخاب نکرد. در عوض، او تاوون را تماشا می‌کند و قطعات پازل را یکی پس از دیگری به تاوونی که به‌شدت عصبانی شده است، عرضه می‌کند.
تاوون به او می‌گوید: «بس کن.»
کانر می‌گوید: «من می توانم کمک کنم.»
تاوون پاسخ می‌دهد: «من نمی‌خواهم کمک کنی.»
وقتی کانر بالاخره رفت، تاوون پرسید: «چرا او سعی کرد به من کمک کند؟» نمی‌دانستم اما گمان می‌کردم که تاوون کسی است که بچه‌های «درخشان» به این نتیجه رسیده‌اند که به کمک زیادی نیاز دارد. تنها دلیلی که برای امتدادبخشیدن به این کارشان داشتند، ظاهر او بود: بافت‌های موی متعدد و پوست شکلاتی پررنگش.
تاوون واقعاً دلتنگ پیش‌دبستانی‌اش بود، به‌ویژه بهترین دوست پیش‌دبستانی‌اش (سالویا) که دوست بسیار سرگرم‌کننده‌ای بود. با اینکه او و تاوون زمانی که پیش‌دبستانی را شروع کردند، زبان کلامی مشترکی باهم نداشتند، دو سال بعد، آن‌ها قصه‌گویان کلامی و بازیکنان زبانی بودند. اما حالا چه؟
پایۀ اول چیزی نبود که هردوی ما انتظار داشتیم؛ آن‌طور که تاوون توضیحش می‌داد، بیشتر سوادآموزی و ریاضی بود. این تغییری بزرگ نسبت به دورۀ پیش‌دبستانی بود، جایی که هر روز به بچه‌ها گفته می‌شد سراغ بازی بروند. هیچ‌کس به مهدکودکی‌ها نمی‌گفت: «برو بازی کن.» در ادامه، با وجود تلاش‌های مداوم او برای صمیمی‌شدن و دوست‌یابی، علاقۀ متقابل اندکی از سوی بچه‌های «درخشان» وجود داشت.
بااین‌وجود، تاوون عاشق داستان‌گفتن بود و به این نتیجه رسید که آن برگه‌های خالی که معلم توزیع می‌کرد، بهترین فضا برای نقاشی و داستان‌گویی است و به‌تدریج، تلاش‌هایش را با کلمات نوشتاری خودش همراه می‌کرد. علاوه بر این، کودکانی بودند که به‌طور مشترک داستان خود را با او پیوند می‌دادند؛ این‌ها بچه‌های «درخشان» نبودند اما آن‌طور که در دفترچه‌ام نوشته‌ام، بچه‌های درخشان و سرزنده‌ای بودند.
بنابراین، در این یادداشت، از مطالعۀ مردم‌نگارانۀ تاوون، بر اساس همراهی با او از دوران پیش‌دبستانی تا پایۀ سوم، بهره خواهم برد تا نشان دهم چگونه «قطعه‌سازی» [ترکیبی از نوشتار، نقاشی و کلام] ممکن است به ابزاری اجتماعی و بازیگوشانه برای کودکان خردسال تبدیل شود. هنگامی که کودکان را به انجام این کار تشویق می‌کنید، شرایط زمینه‌ای دورۀ آموزشی باید در بهترین شکل خود باشد. وضعیت تاوون ایده‌آل نبود اما این امر نشان‌دهندۀ اهمیت بالقوۀ شرایط زمینه‌ای کلیدی است. از جملۀ این شرایط زمینه‌ای می‌توان به این موارد اشاره کرد: زمان و مکان مناسب جهت «ساختن» آنچه کودکان قصدش را کرده‌اند؛ فضای مکالمه‌ای که در آن محصولات درحال‌پردازش می‌توانند به بحث گذاشته شده و به‌تدریج، به اشتراک گذاشته شده و توضیح داده شوند؛ معلمان و همسالان مسیولیت‌پذیر و پاسخگو که می‌توانند آگاهانه یا ناآگاهانه هر چیزی که کودک برای عرضه دارد را مبنای رشد و پیشرفت او قرار دهند.
تاوون در شهری در غرب میانۀ ایالات متحده زندگی می‌کرد که سیاست‌های جداسازانۀ نژادی دربارۀ مسکن را به‌شدت اعمال کرده بود. این سیاست‌ها در آغاز قرن نوزدهم، سیاه‌پوستان آمریکایی را در انتهای شمالی شهر محدود و حبس می‌کرد. آنجا در ابتدا فاقد سیستم فاضلاب، جمع‌آوری زباله، آسفالت جاده و در نتیجه، دارای مشکلات بهداشتی بود. اگرچه امروزه مسکن محدودکنندۀ نژادی که منجر به این مشکلات شد محو شده است، مردم رنگین‌پوست عمدتاً در انتهای شمالی شهر باقی مانده‌اند و انتهای جنوبی، عمدتاً سفیدپوست است. بااین‌حال، تاوون از نظر خودش یک پسر سیاه‌پوست باهوش و عاشق قطعه‌سازی (نقاشی‌کشیدن، صحبت‌کردن و به‌تدریج، نوشتن) بود. با گذر زمان، استفادۀ او از «قطعه‌سازی» هم به شکل‌های رسمی و هم غیررسمی افزایش یافت. بدین ترتیب، زمان آغاز داستان‌ها فرا رسیده است.

پایۀ اول: ساختن یک دوست

وقتی پایۀ اول شروع شد، همراه با رفتار مغرورانه اما «خوب» بچه‌های «درخشان»، تاوون شروع به تمرکز شدید بر «قطعه‌سازی» کرد. معلمش خیلی زود متوجه شد که او حین نقاشی، داستان آن را نیز تعریف می‌کند و به‌علاوه، وقتی به او نشان داد که چپ‌دست است و فکر می‌کرد او هم همین‌طور است، مهارت‌های حرکتی ظریف او شروع به بهبود کرد.
او شاید کلاس اول را دوست نداشت اما شروع به قطعه‌سازی و آفریدن کرد. خیلی زود از این کار برای دو هدف عمده استفاده کرد: برقراری ارتباط و دوست‌یابی. او برای یک کودک مهاجر ایرانی به نام ویدا که تصور می‌کرد سیاه‌پوست است (ویدا با این تصور مشکلی نداشت) نامه نوشت. از بخت خوب، روزی که او نخستین حرکتش را انجام داد، ویدا درست کنارش نشسته بود.
هر کدام از بچه‌ها باید کلاه مخصوصی برای مدرسه بر سر می‌گذاشتند. در طول زمان نوشتن، آن‌ها باید کلاه خود و یک نفر دیگر را توصیف می‌کردند. اگرچه تاوون دستور کار فوری‌تری داشت. آه، او ویدا و خودش را با کلاه‌های مخصوصشان (کلاه باب اسفنجی تاوون و کلاه جِستر ویدا) کشیده بود. با هدایت‌گری معلم، او شروع به نوشتن کرد. تاوون تصمیم داشت رابطه‌اش با ویدا را توصیف کند. انجام این تصمیم چالش‌های خود را داشت چراکه جنسیت در جهان ویدا شاخص مهمی بود. عکس آنچه تاوون ساخت را در زیر می‌بینید.
اگرچه هنوز ماه اکتبر [آبان] است، تاوون پیشرفت فوق‌العاده‌ای داشته چراکه او اکنون حروف، صداها و مهم‌تر از همه، امکانات کاربردی «قطعه‌سازی» را می‌شناسد. در این روز، تاوون شروع به نوشتن نخستین خط خود در پایین کاغذش می‌کند. در گفت‌وگویی که در ادامه می‌خوانید، من برای کمک به فهم کلمات و متن، میان کلمات فاصله اضافه کرده‌ام؛ همچنین دانستن این نکته می‌تواند مفید باشد که تاوون «دوست‌داشتن (like)» را «برای من (my)» می‌نویسد.

قطعه‌سازی تاوون از ویدا و برای ویدا

۶
I My to S V V like to like
«من دوست دارم ویدا را ببینم. ویدا ۶ سال دارد. او دوست دارد…»
TaVon ۵ and
«من (تاوون) را ببیند. من ۵ سال دارم.» من یک ۵ ساختم!
«ویدا ۶ ساله است. (او به عدد ۶ که قبلاً بالای V دوم نوشته است، اشاره می کند). و.»
(دیروز خانم معلم به تاوون کمک کرده بود تا کلمۀ دوست‌داشتن (like) را درست بنویسد. به پیشنهاد من، او به صفحۀ مربوطه در پوشۀ خود نگاه کرد، دوست‌داشتن (lik) را نوشت اما خیلی زود دوباره به نوشتن «برای من (my)» برگشت.)

اکنون تاوون به سمت ویدا می‌چرخد.
تاوون: ویدا، ببین چی نوشتم. «من دوست دارم ویدا را ببینم. ویدا دوست دارد من را ببیند.»
ویدا: همیشه دوست ندارم ببینمت. همیشه دوست دارم خواهرم را ببینم.
تاوون: آه اما من را نه. این را نمی‌دانستم. (با ناراحتی گفت.)
ویدا: من دوست دارم همه را ببینم. (با گرمی گفت.)
تاوون: آهان! این را می‌نویسم!

و با خوشحالی این کار را می‌کند.
ویدا از تاوون قدردانی ویژه‌ای نکرد. بااین‌حال، او بخشی از «همه» («ما»ی کلاس درس) بود و از این موضوع کاملاً خشنود بود.
مهارت «قطعه‌سازی» تاوون همچنان بهبود می‌یافت اگرچه نمی‌توانست به‌سادگی کلمات را صداکشی کند، آن‌طور که خانم معلم آموزش داده بود. بااین‌وجود، معلم پیشرفت او را «شگفت‌انگیز» می‌دانست و آن را به دوران پیش‌دبستانی بازیگوشانۀ او نسبت می‌داد که در ساختن و تخیل اراده و عاملیت داشت. او بیش از هر کودک کلاس اولی دیگری بازیگوش بود حتی اگر معلمش (به‌دلیل عملکردش در ابزارهای ارزشیابی سواد) او را «درخشان» نمی‌دانست. همان طور که در بخش بعدی نشان داده شده است، هیچ‌چیز به‌اندازۀ بازی نمایشی او هنگام قطعه‌سازی، بازیگوشی او را نشان نمی‌داد.

پایۀ اول: به‌تصویرکشیدن جهان از طریق بازی

در واقع، زمان «قطعه‌سازی» به‌مثابۀ مجرایی برای بازی اجتماعی، دومین کارکرد اصلی قطعه‌سازی برای تاوون بود. اینکه آیا او در این مسیر حرکت می‌کرد یا نه، بستگی به شرایط زمینه‌ای مشابهی داشت که در بالا ذکر شد: کنار چه کسی نشسته بود، دسترسی به فضای گفت‌وگو و پاسخگویی دیگران (بزرگسالان و/یا همسالان). در حقیقت، همۀ انرژی معلم صرف کار با کودکان روی اتصالات صدا/نماد می‌شد. بااین‌حال، با توجه به حضور دوستان و جادویی که هنگام هم‌نشینی و هم‌آمیزی آن‌ها اتفاق می‌افتد، بازی اجتماعی نمایشی می‌تواند محقق شود.
اگرچه در اواسط سال تحصیلی، تاوون می‌توانست کلمات نوشتاری را در بازی به کار ببرد اما او کارش را با بازی از طریق نقاشی و صحبت‌کردن آغاز کرد. مهارت‌های اجتماعی اساسی برای «قطعه‌سازی» همگی در بازی یافت می‌شوند، از جمله تجربه‌کردن نقش‌های اجتماعی تمرینی، متناسب‌سازی و تطبیق منابع اجتماعی-زبانی و چندرسانه‌ای مرتبط و تنظیم کنش‌های گفتمانی برای همکاری با نیازهای همکاران و مخاطبان. لِو ویگوتسکی (روان‌شناس روس) این دیدگاه نشانه‌شناسانه از ریشه‌های نوشتن در بازی و نقاشیِ همراه با گفت‌وگو را توضیح داده است.
برای مثال، پاسخ تاوون در اواخر اکتبر [آبان] به یک تکلیف برای نوشتن دربارۀ تعطیلاتی که در خانوادۀ آن‌ها جشن گرفته می‌شود را در نظر بگیرید. بار دیگر، تاوون کنار ویدا و همچنین نیا (کودکی که در فهرست معلم از برچسب‌های نژادی/قومیتی کودکان، «دورگه» شناخته می‌شود) نشسته بود. پس از توضیح تکلیف، بچه‌ها با آغاز کشیدن نقاشی، شروع به صحبت دربارۀ تعطیلات می‌کنند. وقتی بچه‌ها به یکدیگر واکنش نشان می‌دهند و کمک می‌کنند، بده‌بستان آن‌ها واضح است اما هیچ کودکی به‌مثابۀ راهبر تحصیلی برجسته نشده است. برای مثال، نیا از تاوون می‌خواهد که تکلیفشان را دوباره توضیح دهد و بعداً، نیا به تاوون می‌گوید که بین کلمات نوشته‌شده فاصله بگذارد. تاوون با صداکشی کلمات همراه هر دو کودک، به آن‌ها کمک می‌کند تا کلمات را درست بنویسند، کاری که او به‌تازگی شروع به انجام آن کرده است.
وقتی خانم معلم به بچه‌ها می‌گوید که سراغ نوشتن بروند، هرکدام جملات ساده و مستقیمی می‌نویسند که به نقاشی (و صحبتی) که اخیراً انجام داده‌اند، اشاره دارد. جملات تاوون عبارتند از:
I Me SeuBatnig Brdan
من تولدم را جشن می‌گیرم (در این نقطه، او me را در جملۀ بالا، am می‌خواند).
And I me seubatnig Kimis.
و من کریسمس را جشن می‌گیرم (برای سهولت در خواندن، فاصله‌ها اضافه شده‌اند).

وقتی بچه‌ها به نقاشی‌کردن و صحبت‌کردن برمی‌گردند، کاملاً بازیگوش می‌شوند. آن صحبت و نقاشی بازیگوشانه، جملۀ کوتاه تاوون دربارۀ تولدش را به داستانی دراماتیک (و خنده‌دار) تبدیل می‌کند:
تاوون در حال کشیدن نقاشیِ هدیۀ خود روی یک میز بزرگ با یک کیک تولد است. نیا و ویدا هرکدام یک میز بزرگ همراه غذا هم دارند و افراد را در حال رقصیدن می‌کشند. افرادی که نیا می‌کشد برای کریسمس می‌رقصند و افرادی که ویدا می‌کشد‌، برای نوروز (یکی از جشن‌های سنتی ایرانیان). اکنون، در پاسخ به تمسخر تاوون، نیا و ویدا از نظر اجتماعی همسو می‌شوند:
نیا: این دو نفر [افراد حاضر در نقاشی‌ام] در حال رقصیدن هستند.
تاوون: این دو در حال رقصیدن و بوسیدن هستند! (با لحنی تمسخرآمیز گفت.)
نیا: گفتم دارند می‌رقصند.
تاوون: آن‌ها هم می‌رقصند و هم می‌بوسند.
نیا: نه، این‌طور نیست.
ویدا: آ! آ!. (نشان‌دهندۀ «نه»)
تاوون: این [جعبۀ کشیده‌شده روی لبۀ میز در نقاشی] هدیۀ من است. دارد می‌افتد. (با اضطرار گفت.) پس من آن را می‌گیرم. آه نه! هدیۀ من!… محکم روی اینجای سرم افتاد و درد شدیدی داشت. باید به بیمارستان بروم!
نیا: برو بیمارستان!
تاوون: بله. بعد چند استخوان از بدنم بیرون آوردم و سپس، آن‌ها را دوباره سر جایشان گذاشتم تا به رشد خود ادامه دهند. وقتی استخوان‌های زیادی در من نبود، بدنم صاف و مسطح بود.
نیا: استخوان‌ها دوباره رشد نمی‌کنند.
تاوون: پس من همچنان صاف و مسطح خواهم ماند… .
نیا: (در حال کشیدن نقاشی رقص در کریسمس) تاوون، تو همیشه با من می‌رقصی.
ویدا: پس همه می‌رقصیم و می‌خوریم.

«گزارش‌های» کودکان به بازی امروز روی کاغذ تبدیل شد. داستان‌های جزیی آن‌ها به بچه‌های «درخشان» نیازی نداشت. آن‌ها به همسالان پاسخگو (با هر هویتی) نیاز داشتند و به ابزارهای نشانه‌شناختی دیگری (همچون نقاشی، صحبت‌کردن و بازی‌کردن) که با غنی‌سازی بیشتر مهارت «قطعه‌سازی»، به آن‌ها کمک می‌کند تا داستان خود را بگویند و در واقع، پایشان به داستان‌های یکدیگر نیز باز شود. اگر معلم برای گوش‌دادن به بچه‌ها و صحبت‌کردن با آن‌ها فراتر از وظیفه‌اش (یعنی کمک به آن‌ها در رمزنگاری) آزاد بود، ممکن بود محتویاتی از داستان‌های جدید برای اجراکردن، نقاشی‌کردن و نوشتن داشته باشد. مثلاً داستانی به نام «پسر صاف و مسطح» چطور است؟

پایۀ سوم: قطعه‌سازی، درونِ مدرسه بر اساس یادگیری، بیرون از مدرسه

کارکرد نهایی دیگری برای «قطعه‌سازی» وجود دارد که مهم است؛ برای بیانگری تاوونی پیچیده که ایدیولوژی یادگیری را در مدرسۀ خود درک کرده بود و در عین حال، فضای قطعه‌سازی درون مدرسه را در خدمت یادگیری بیرون از مدرسۀ خود یافته بود. من در پایۀ دوم تاوون را خارج از کلاسش می‌دیدم چراکه معلمش تصادف شدیدی با ماشین داشت. بنابراین، معلمان جایگزین زندگی مدرسه‌ای او را اداره می‌کردند. بااین‌حال، در پایۀ سوم، به کلاس برگشتم و با معلمش ملاقات کردم. او نیز مانند دوست قدیمی‌ام در پیش‌دبستان (تاوون) به‌گرمی از من استقبال کرد. ما در حال آغاز چهارمین سال دوستی‌مان بودیم.
از تاوون فهمیدم که مادربزرگش او را از طریق دی‌وی‌دیِ موردعلاقۀ خود با نام «رعدوبرق در بطری» با تاریخچۀ موسیقی بلوز آشنا کرده است. تاوون مبهوت دی‌وی‌دی شده بود و مکرر آن را تماشا می‌کرد. مادربزرگش به پرسش‌های او پاسخ داد و ویدیوهایی از خوانندگان را در تلفن همراه کوچک خود پیدا کرد. تاوون حتی از گیتاریست کلیسایشان خواست که به او چگونگی نواختن گیتار را آموزش دهد و با اصرار تاوون و سپس مادربزرگش، مرد موافقت کرد.
من این یادگیری بیرون از مدرسه را بلافاصله نفهمیدم. تاوون دربارۀ ایدیولوژی یادگیری در مدرسۀ خود شفاف بود: برای همۀ دروس تکالیفی وجود داشت و برای تعیین موفقیت یادگیری، آزمون‌هایی وجود داشت. دربارۀ نوشتن، نوشتن «واقعی» زمانی اتفاق می‌افتاد که معلم تکالیفی را بر اساس داستانی که در کلاس خوانده بودند یا درس مختصری در کتاب درسی به آن‌ها می‌داد. برای مثال، او دربارۀ یک ژانر برای آن‌ها صحبت کرده و آن را الگوسازی می‌کرد. سپس، بچه‌ها باید متنی را می‌نوشتند شامل تمام ویژگی‌هایی که او الگوسازی کرده بود. (راستش را بخواهید، گاهی او چنان درگیر داستان می‌شد که صدایش بچه‌ها را به دنیایی که در حال توصیفش بود، دعوت می‌کرد.)
انگار تاوون برای نوشتن واقعی‌شان، می‌دانست که چه کاری باید انجام دهد: دقیقاً همان کاری که خانم معلم گفت. برای مثال، تاوون در نوشتن قطعه‌ای توصیفی دربارۀ موجودی ماقبل‌تاریخی که به او اختصاص داده شده بود، این‌گونه شروع کرد: «یک اسپینوزاروس وجود داشت که جانوری ماقبل‌تاریخ بود. اول اینکه اسپینوزاروس‌ها واقعاً بزرگ هستند. اسپینوزاروس‌ها ۹۵ میلیون سال پیش زندگی می‌کردند… .» او به‌آرامی و در سکوت نوشت زیرا افرادی که کنار یکدیگر نشسته بودند، تکالیف مختلفی را انجام می‌دادند.
بااین‌حال، نوع دیگری از کار نوشتن روزانه بود که تاوون آن را «نوشتن غیرواقعی» می‌نامید. این کار ژورنال‌نویسی بود که همۀ بچه‌ها باید روزانه انجام می‌دادند. خانم معلم این نوشته‌ها را نمی‌خواند یا اظهارنظری درباره‌شان نمی‌کرد بلکه صرفاً باید انجام می‌شد. هیچ هدف مشخص، آزمون اجباری یا موضوع پیشنهادی‌ای برای این نگارش وجود نداشت. اما این نوشتن وسیله‌ای بود که تاوونِ قبلی را در کلاس درس زنده کرد. در واقع، تاوون برای انتخاب موضوع خود و نوشتنِ با اشتیاق، توانایی‌ای داشت که از دوران پایۀ اول در او ندیده بودم. باز هم، وقتی در اواسط نوامبر [ابتدای آذر] دیدم که نوشته‌های یک صفحه‌ای او در ژورنال (همراه با نقاشی‌های یک ابرقهرمان و یک جملۀ برچسب‌گذاری) جای خود را به نوشته‌های طولانی‌ای داد که ماه‌ها ادامه داشتند، شگفت‌زده شدم.
موضوع «غیرواقعی» تاوون موسیقی و به‌ویژه، بلوز بود. در ادامه، گزیده‌ای طولانی از نخستین روز نوشتن او دربارۀ تبدیل‌شدن به یک گیتاریست بلوز را ارایه می‌کنم. من گاه‌وبی‌گاه حرف را قطع می‌کنم تا به روابط مهمی اشاره کنم که در آن‌ها او دربارۀ بلوز یاد می‌گیرد و با آن سرگرم می‌شود. همان طور که خواهید شنید، او در حال بدل‌شدن به عضوی از اجتماع موسیقی‌دانان است (خطوط کج نشان‌دهندۀ پایان یک خط از متن است):
من نواختن / گیتارم را دوست دارم چون / سرگرم‌کننده است زیرا / می‌توانم در کتاب موسیقی‌ام / موسیقی بنویسم، این کار / سرگرم‌کننده است زیرا می‌توانم / بگذارم مادربزرگم و / برادرم و / خواهرم صدای من را بشنوند / که گیتارم را می‌نوازم. بنابراین، فکر می‌کنم / که وقتی بزرگ / شدم مشهور می‌شوم. من / واقعاً دوست دارم / گیتار بزنم چون / واقعاً ۱۰۰% سرگرم‌کننده است / چون می‌توانم آهنگی که / دوست مادربزرگم به نام خانم جین خیلی دوست دارد را تمرین کنم / آهنگی که نامش را نمی‌دانم اما من / جمعه‌ها آن را در کلاس گیتار خود / تمرین می‌کنم… و یک روز / آهنگ گیتار خودم را ساختم.
تاوون در این نخستین صفحات نوشته‌اش، فشرده و بدون ضرباهنگ‌سازی با انگشتان دست و ضربۀ پا (ضمیمه‌ای از تحصیل که به‌زودی تکیه‌گاه او خواهد شد) می‌نویسد. هر کلمه را می‌گوید، درحالی‌که به مسیرش ادامه می‌دهد، مصمم به… دقیقاً چه؟ همان طور که محقق روسی سواد، میخاییل باختین، استدلال کرده است، اگر یک گفته (چه به‌صورت شفاهی و چه مکتوب) بیانگر خویشتن فرد به دیگران باشد (گاهی به یک دیگریِ عمومیت‌یافته)، در این صورت تاوون در حال بیان خود برای دیگران است و در عین حال، موضع خود را به‌عنوان یک یادگیرنده، یک گیتاریست نوپا و یک قطعه‌ساز هنرمند، در قالب کلمات و ضرباهنگ‌ها ثبت می‌کند.
و اگر یک گفته (چه مکتوب و چه شفاهی) هم پاسخی به گفته‌های دیگران باشد و هم تلاشی برای ارتباط با دیگران، همان طور که متن امتداد می‌یابد، تاوون شایستگی خود را نشان می‌دهد، دانشی که ممکن است «شما» نداشته باشید چراکه او برخی جزییات شگفت‌انگیز دانشی را که از دی‌وی‌دی‌ها و داستان‌های مادربزرگش و درس‌های معلم گیتارش آموخته است، بازگو می‌کند. تاوون در حال لذت‌بردن است اما در عین حال، آنچه را که برای یافتن جایگاه خود در جامعۀ موسیقی‌دانان نیاز دارد، جمع‌آوری می‌کند. با گذر زمان، کلیسای او به او فرصت‌هایی برای اجرا خواهد داد، فرصت‌هایی برای او و برادرش تا برای جماعت آواز بخوانند و برای «کودکان کوچک» در مدرسۀ یکشنبه‌ها [آخر هفته] موسیقی اجرا کنند.
با وجود این واقعیت که تاوون می‌دانست این نوشته «واقعی» نیست، با گذر زمان همکلاسی‌هایش از دانش و خوانندگی او مطلع می‌شدند؛ او می‌توانست «صداهای» بسیاری از خوانندگان بلوزی که شنیده بود را تقلید کند. این موضوع تحسینی همگانی برایش به ارمغان نیاورد اما او به آن نیازی هم نداشت. او حس شایستگی خود را حفظ کرد، در کنار علاقه‌مندی به موسیقی مادربزرگش، بر منابع خود تکیه کرد و به‌سوی آینده‌اش پیش رفت. بیایید کمی بیشتر بشنویم:
و آیا شما استیوی ری / رابرت کری، بانی ری، / دکتر جان، جیمی ری، بی.بی. کینگ، / بادی گای، / و گیتار اسلیم را می‌شناسید؟ / آیا می‌دانید که تمام این / نوازندگان گیتاری که درباره‌شان نوشتم، / قرار است دربارۀ آن‌ها مطالعه کنم؟ / و بنابراین اولین نوازندۀ گیتاری رابرت کری است. / رابرت کری برای استیوی ری / آهنگی اجرا کرد (به عنوان ادای احترام) چون / استیوی نمی‌توانست حضور داشته باشد / چون در یک / سانحۀ هوایی فوت کرد، / و اگر زنده بود، واقعاً / دوست داشتم که / می‌توانستم با استیوی ری ملاقات کنم. / دومین نوازندۀ گیتار بادی گای خواهد بود. / بادی اشتیاغی [با اشتباه املایی] مانند استیوی ری دارد. / بادی گای در نواختن گیتار مهارت دارد و / آیا می‌دانید که من / بادی گای را دیده‌ام که / با مادی واترز گیتار نواخته / و با بیگ ماما ثورتون خوانده است؟ / حالا دارم دربارۀ بی.بی. کینگ می‌نویسم. / بی.بی. کینگ گیتار می‌نوازد، / اما انگار از طریق گیتارش حرف می‌زند، و… / من دیده‌ام که / بی.بی. کینگ آهنگ «شانزده سالگی شیرین» را / در آلبوم «رعدوبرق در بطری» اجرا کرده است…
متن بالا بخشی از یک متن واحد است که در یک روز نوشته شده است؛ در مجموع، کل متن دربارۀ موسیقی بلوز ۱۲۳۲ کلمه داشت که تفاوت زیادی با نوشته‌های ۲۱ کلمه‌ای در ابتدای سال تحصیلی دارد. در گزیدۀ بالا، تا‌وون نه‌تنها یک دانش‌آموز است بلکه یک هوادار نیز هست که آرزو دارد استیوی ری را ملاقات کند و نحوۀ سخن‌گفتن بی.بی. کینگ از طریق گیتارش را تحسین می‌کند. همچنین، او مانند یک معلم عمل می‌کند و از هر کسی که به او گوش می‌دهد، می‌پرسد که آیا این هنرمندان بلوز را می‌شناسد؟ زیرا خودش آن‌ها را می‌شناسد و می‌تواند دانشش را به اشتراک بگذارد. او همچنین در حال بازی است، خودش را در آینده به‌عنوان یک موسیقی‌دان مشهور تصور می‌کند و هرازگاهی می‌ایستد تا گیتار خیالی بنوازد.
بده‌بستان دشوار تا‌وون با دانش‌آموزان «درخشان» در طول زمانی که ما باهم در ارتباط بودیم، ادامه داشت. اما او به‌شدت احساس شایستگی می‌کرد و وقتی که مدرسه زمان‌ها و فضاهایش را محدودتر می‌کرد، راهی دیگر برای ابراز خلاقیتش پیدا می‌کرد و دلیل جدیدی برای نوشتن می‌یافت. او یک قطعه‌ساز بود و نوشتن (مانند ساختن موسیقی) جایگاهی در میان تمام ابزارهای نمادین او برای بیانگری شادمانه و برقراری ارتباط داشت.

ما از مورد تاوون چه می‌آموزیم؟

تاوون که به‌تازگی وارد دبستان شده بود، دلتنگ دوران پیش‌دبستانی بود. او گفت که بیشتر از همه، دلش برای بهترین دوستش (سالویا) و معلمش (خانم سیلویا) تنگ شده بود. در روابطش در دوران پیش‌دبستانی، او به‌عنوان فردی دلسوز، همراهی بازیگوش، راوی داستان‌های مشارکتی و یادگیرنده‌ای فعال رشد کرده بود، با علاقه‌های فراوان به حیوانات، گیاهان، وسایل نقلیه و انواع مختلف کتاب‌ها. او در مدرسۀ ابتدایی به رشد خود ادامه داد و معلمانش همگی نقاط قوتی داشتند و او را دوست داشتند.
اما زندگی به‌طور بنیادین تغییر کرده بود. در پیش‌دبستان، یادگیری بخشی از زندگی‌کردن بود؛ همه یاد می‌گرفتند اما نه با سرعت یکسان یا در مسیری یکسان. از آغاز پایۀ اول، قرار بود همه با سرعت یکسان و به‌طور خطی یاد بگیرند که البته این کاری نیست که کودکان انجام می‌دهند. علاوه بر این، تاوون در پیش‌دبستان در کلاسی بود که دانش‌آموزان آن از نظر نژادی و قومی متنوع بودند، همان طور که تصاویر روی دیوار، درون کتاب‌ها و دیگر محتوای آموزشی کلاس نیز چنین بودند. اکنون کودکان عمدتاً سفیدپوست او را احاطه کرده بودند.
بااین‌حال، تاوون مقاومت کرد و مطابق با باور مادربزرگش نسبت به او، به‌عنوان کودکی سیاه‌پوست، قوی و مودب زندگی کرد. علاوه بر این، او متوجه نشده بود که قطعه‌سازی کاملاً دستورالعمل معلمش انجام می‌شد. به همین دلیل او قطعه‌سازی‌اش را برای اهداف گوناگونی دنبال می‌کرد. او در ترکیب متن و موسیقی، راهی شخصی و اجتماعی برای ابراز خود پیدا کرد و گرچه دومی توجه رسمی تحصیلی و همگانی را جلب نکرد، تاوون می‌دانست که این موضوع در بیرون از مدرسه اهمیت دارد، جایی که آموزش او ادامه پیدا می‌کرد.
چه چیزی می‌توانیم از این نگاه به تاوون بیاموزیم؟ او صرفاً «یک» کودک است، بااین‌حال تجربیاتش ما را به شرایط آموزشی‌ای که برای یادگیری مهم هستند، آگاه می‌سازد. برای شروع، در جامعۀ ما، انتظار می‌رود که خانواده‌ها با پیشینه‌های فرهنگی متنوع در یک کلاس درس کنار هم حضور داشته باشند، به‌ویژه در مدارس شهری. علاوه بر این، حتی در مدارسی مانند مدرسۀ تاوون (شاید به‌ویژه در مدارسی مانند مدرسۀ تاوون که اکثریتی سفیدپوست دارند) باید اطمینان حاصل کنیم که تنوع در نژاد، قومیت، طبقۀ اجتماعی و گنجینۀ زبانی در کتاب‌هایی که انتخاب می‌کنیم، تصاویری که نمایش می‌دهیم و صحبت‌هایی که به رسمیت می‌شناسیم، به‌طور طبیعی پذیرفته شده باشد، به‌ویژه در ارتباط با خانواده‌ها و جوامع محلی، کسانی که دوستشان داریم.
تفاوت‌های دیگری نیز وجود دارند که باید به‌طور طبیعی پذیرفته شوند، آن‌هایی که ما را انسان‌تر می‌کنند؛ تفاوت‌ها در علایق، تجربیات و آنچه که یادگیری‌اش برای هریک از ما آسان یا دشوار است. این تفاوت‌ها باعث می‌شود که استفادۀ ساده‌انگارانه از اصطلاحاتی مانند «درخشان» یا «کندآموز» نادرست باشد. همه‌چیز به ویژگی‌های خاص فعالیت‌ها بستگی دارد؛ اینکه همراه چه کسانی، برای انجام چه کاری، با چه هدفی و با چه مقصود ایدیولوژیکی انجام می‌شود. اگر هدف صرفاً کسب نمرۀ خوب در یک آزمون باشد، ممکن است برخی از ما چندان اهمیتی به آن فعالیت ندهیم.
از همه مهم‌تر، ما می‌توانیم کسب دانش و مهارت‌های جدید را جشن بگیریم، همان «من انجامش دادم!» یا «تو انجامش دادی!» که خانم سیلویا نخستین‌بار برای تاوون الگوسازی کرد. پس از پیش‌دبستان، این شرایط به‌طور کامل وجود نداشت اما تاوون توانست خود را با شرایط حمایتی تطبیق دهد، درحالی‌که احساس شایستگی و هویت قوی‌اش به‌عنوان کودکی سیاه‌پوست و یک یادگیرنده او را تقویت می‌کرد.
آنچه تاوون آموخت این بود که قطعه‌سازی برای او فعالیتی بود که فرصتی برای داستان‌گویی، ارتباط اجتماعی و بازی اجتماعی فراهم می‌کرد. در اینجا نیز شرایطی وجود داشت که اهمیت داشتند. این شرایط تا حدی به‌دلیل عاملیتی که او به‌عنوان یادگیرنده از خود نشان می‌داد پدیدار شدند اما رویکرد معلم پایۀ اول که نوشته‌های «شگفت‌انگیز» او را پذیرفت و ارزشمند دانست نیز در آن نقش داشت. میان این شرایط، نخستین شرط آن است که کودکان فضای گفت‌وگو دربارۀ قطعۀ خود داشته باشند. بنابراین، این امکان وجود دارد که قطعه‌سازی تبدیل به فعالیتی اجتماعی شود که آن‌ها آن را باهم انجام دهند و گاهی برای یکدیگر. یعنی این امکان وجود دارد که یک اجتماع کلاسی شکل بگیرد و رشد کند.
اگر فضای گفت‌وگو وجود داشته باشد، آنگاه این امکان وجود دارد که شرط دیگری محقق شود؛ یعنی امکان گفت‌وگوی بازیگوشانه زمانی که کودکان داستان‌هایشان را گسترش داده و در فرایند به یکدیگر واکنش نشان می‌دهند. وجود یک دیگریِ واکنشگر کمک می‌کند تا قطعه‌سازی به ابزاری بیانی و ارتباطی تبدیل شود، همان طور که وقتی کودکان در حال بازی با داستان‌هایشان هستند، به‌وضوح مشاهده می‌شود.
سرانجام، قطعه‌سازی برای خردسال‌ترین کودکان دسترس‌پذیرتر می‌شود اگر ویژگی چندرسانه‌ای‌بودن آن پذیرفته شود. همان طور که ویگوتسکی نشان داد، بازنمایی نمادین از بازی شروع می‌شود که ممکن است به نقاشی (و داستان‌گویی) و خود نوشتار مکتوب تبدیل شود. هیچ راه واحدی برای نوشتن وجود ندارد و تاوون از مجموعۀ وسیعی از روش‌ها استفاده می‌کرد. او نقاشی می‌کشید، داستان می‌گفت، نام‌های همکلاسی‌هایش را می‌نوشت، کلمات نوشته‌شدۀ خانم معلم را به یاد می‌آورد (و گاهی آن‌ها را اشتباه می‌نوشت)، در کلماتی که می‌شنید به‌دنبال صداهای حروف می‌گشت و همین طور ادامه می‌داد.
از آنجایی که تاوون از ساختن داستان، به‌ویژه همراه دیگران لذت می‌برد، من هم از دوست‌بودن با او از دوران پیش‌دبستان لذت زیادی بردم. چنین لذتی را برای خوانندگانم آرزو می‌کنم که ممکن است به‌زودی در بهترین تیاتر ممکن حاضر باشند؛ تیاتری که کودکان خردسال در آن بازی می‌کنند.

پانوشت‌ها:

[۱] آنه هاس دایسون (Anne Haas Dyson) از دانشگاه ایلینوی، معلم سابق کودکان خردسال و عضو انجمن تحقیقات آموزشی آمریکا است. او قبلاً مدتی طولانی استاد دانشگاه کالیفرنیا در برکلی بود و در آنجا جایزۀ تدریس ممتاز دانشگاه را دریافت کرد. او بیش از ۴۰ سال را صرف مطالعۀ فرهنگ‌های دوران کودکی و سوادآموزی دانش‌آموزان خردسال کرده و برای این تلاش، جوایز متعددی دریافت کرده است. او این مقاله را با عنوان «Finding Joy in School: Composing Social and Playful Worlds» در شمارۀ ۴ از دورۀ ۴۰ مجلۀ سواد امروز (Literacy Today) نوشته که در بهار سال ۲۰۲۳ منتشر شده  است.

بدون دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *